يكشنبه صبح اولين بار كه به رتبم نگاه كردم يه لحظه يه چيزي تو وجودم شكست... انتظار نداشتم قبول بشم اما انتظار اينم نداشتم... وقتي زدم بيرون و يكم فكر كردم گفتم من نگران چيم؟... نشد كه نشد... من گند زدم... با تمام اعتمادي كه بقيه بهم داشتن گند زدم... اما واقعا من بايد ناراحت باشم؟ نمي دونم... واقعا الان بايد نگران باشم؟... اين حرفيه كه يكي از بچه ها بهم گفت اما نگران چي؟... آينده...؟ الان كه فكر ميكنم واقعا ارزش نگراني نداره... بعدا بهش فكر ميكنم............... *** يكشنبه شب چند وقتيه انقدر تنهام كه دارم از تنهايي رو به پوچي ميرم. ديگه حتي هواي دور و برم هم نمي خواد تكون بخوره... همه چيز راكد شده و سرد... سرد سرد... وقتي شنيدم كه صميمي ترين دوستم هم داره ازدواج ميكنه انگار دايره ي تنهاييم منو تو خودش له كرد... اما... خدايا يعني دوستيا انقدر راحت تموم ميشه؟... از اين قانونات متنفرم... ديگه مغزم قد نميده... اين چند ماهه ي آخر تمام زندگيم شده فكر و فكر و فكر... داره مخم ميتركه. خدايا من دارم غرق ميشم............ *** دوشنبه عصر امروز يه كتابي خوندم به نام كيمياگر. انگار كلماتش داره زندگيمو حركت ميده... داره با روحم بازي ميكنه... داره حرفاي چند ماه پيش خودمو واسه خودم تكرار ميكنه... داره يه چيزي توي ذهنم جون ميگيره... صبر كن... اولين حرفش (ه) هست. آره يه چيزي بود. من چقدر باهاش خوش بودم. انگار ذهنمو ميخونه. واي خداي من چي بود؟ اين كتابه بهش ميگه افسانه ي شخصي... بهش ميگه رويا... يه چوپان كه واسه خودش يه افسانه ي شخصي داره. چقدر قشنگه... آره يادم اومد اسمش بود... . . هدف *** همين حالا (( براي رسيدن به آن جا، بايد از نشانه هاي پيروي كني. خداوند راهي را كه هر انسان بايد بپيمايد، در جهان نوشته. تنها بايد آنجه را كه براي تو نوشته شده، بخواني.))* دارم افسانه ي شخصيمو درك ميكنم... ازش خوشم مياد... ((همه چيز يگانه است))* بعد از مدتها دارم لبخند ميزنم................... *پي نوشت: قسمتي از كتاب كيمياگر اثر پائلو كوئيلو. 


