تبليغاتX
...تنهایی...

...تنهایی...

اين واژه را بلندترين شاخه درخت خوب مي فهمد

 
 
About Me

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد.
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
گمشده....

يكشنبه صبح

اولين بار كه به رتبم نگاه كردم يه لحظه يه چيزي تو وجودم شكست... انتظار نداشتم قبول بشم اما انتظار اينم نداشتم... وقتي زدم بيرون و يكم فكر كردم گفتم من نگران چيم؟... نشد كه نشد... من گند زدم... با تمام اعتمادي كه بقيه بهم داشتن گند زدم... اما واقعا من بايد ناراحت باشم؟

نمي دونم... واقعا الان بايد نگران باشم؟... اين حرفيه كه يكي از بچه ها بهم گفت اما نگران چي؟... آينده...؟ الان كه فكر ميكنم واقعا ارزش نگراني نداره... بعدا بهش فكر ميكنم...............

***

يكشنبه شب

چند وقتيه انقدر تنهام كه دارم از تنهايي رو به پوچي ميرم. ديگه حتي هواي دور و برم هم نمي خواد تكون بخوره... همه چيز راكد شده و سرد... سرد سرد...

وقتي شنيدم كه صميمي ترين دوستم هم داره ازدواج ميكنه انگار دايره ي تنهاييم منو تو خودش له كرد... اما... خدايا يعني دوستيا انقدر راحت تموم ميشه؟... از اين قانونات متنفرم...

ديگه مغزم قد نميده... اين چند ماهه ي آخر تمام زندگيم شده فكر و فكر و فكر... داره مخم ميتركه.

خدايا من دارم غرق ميشم............

***

دوشنبه عصر

امروز يه كتابي خوندم به نام كيمياگر. انگار كلماتش داره زندگيمو حركت ميده... داره با روحم بازي ميكنه... داره حرفاي چند ماه پيش خودمو واسه خودم تكرار ميكنه... داره يه چيزي توي ذهنم جون ميگيره... صبر كن... اولين حرفش (ه) هست. آره يه چيزي بود. من چقدر باهاش خوش بودم. انگار ذهنمو ميخونه. واي خداي من چي بود؟

اين كتابه بهش ميگه افسانه ي شخصي... بهش ميگه رويا... يه چوپان كه واسه خودش يه افسانه ي شخصي داره. چقدر قشنگه...

آره يادم اومد اسمش بود...

.

.

هدف

***

همين حالا

(( براي رسيدن به آن جا، بايد از نشانه هاي پيروي كني. خداوند راهي را كه هر انسان بايد بپيمايد، در جهان نوشته. تنها بايد آنجه را كه براي تو نوشته شده، بخواني.))*

دارم افسانه ي شخصيمو درك ميكنم... ازش خوشم مياد...

((همه چيز يگانه است))*

بعد از مدتها دارم لبخند ميزنم...................

*پي نوشت: قسمتي از كتاب كيمياگر اثر پائلو كوئيلو.

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:5  توسط عسل  |   
 
در غروبي ابدي

 

اشتباه؟

نه چيزي نيست همون وب هست... فقط يه تحول و بس...

واقعا گاهي لازمه...

***

بعد از ماهها برگشتم... آدم بعضي وقتها تصميم به انجام كارايي ميكنه كه هيچ وقت بهش فكر نمي كرده... يه حس آني، يه لحظه، يه فكر همش توي چند لحظه ي كوتاه به فكرش افتادم و حالا اينجام...

با ظاهري متفاوت... با حرفايي كه هيچ وقت گفته نشد. البته گفته نخواهد شد!

راستش هر چيزي واسه مقدمه فكر كردم به چيزي نرسيدم... آغاز هميشه سختتر از پايان است...! شايد هم نه! (خيلي مطمئنم نيستم)

ولي ...

خوب فروغ يه حرفايي زده كه همش حرفاي منه فكر ميكنم لحن فروغ قشنگتر باشه....

واسه از نو شروع كردن چيزي بهتر نداشتم....

 

در غروبي ابدي

-
روز یا شب ؟
-
نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ،
بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد


-
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من میخواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرومیافتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند
گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم
میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی


آه...
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده


-
من به یک ماه میاندیشم
-
من به حرفی در شعر
-
من به یک چشمه میاندیشم
-
من به وهمی در خاک
-
من به بوی غنی گندمزار
-
من به افسانهء نان
-
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچهء باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
-
من به بیداری تلخی که پس ازبازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها


-
قهرمانیها ؟
-
آه
اسب ها پیرند
-
عشق؟
-
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون مینگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن اقی نازک در خلخال


-
آرزوها ؟
-
خود را میبازند
در هماهنگی بیرحم هزاران در
-
بسته ؟
-
آری ، پیوسته بسته ، بسته
-
خسته خواهی شد
-
من به یک خانه میاندیشم
با نفس های پيچک هایش ، رخوتناک
با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایرهء پی در پی بر آب
و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور


-
من به آوار میاندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره میکاود
و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

-
کار... کار ؟
-
آری ، اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود . آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهودهء دیگر را
و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید

-
یک ستاره ؟
-
آری ، صدها ، صدها ، اما
همه در آن سوی شبهای محصور
-
یک پرنده ؟
-
آری ، صدها ، صدها ، اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
-
من به فریادی در کوچه میاندیشم
-
من به موشی بی آزار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !


-
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد
من دلم میخواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم میخواهد
که بگویم نه نه نه نه

-
برویم
-
سخنی باید گفت
-
جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟
-
برویم ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:50  توسط عسل  |